شير على خان لودى
179
تذكرهء مرآة الخيال ( فارسي )
چون اولاد وى بسيار شد ، حق تعالى ايشان را به شريعتى تكليف نمود و طارتورس با فرزندان خود آن شريعت را قبول نموده ، مرفّهالحال به عيش و كامرانى روزگار مىگذرانيدند تا يك دور ثوابت كه بهطور حكما سى و شش هزار سال است ، سپرى گرديد . اكثرى از آنها بنا بر آنكه مخلوق از نار بودند ، و نار مظهر قهر است ، سبيل عصيان پيش گرفتند ؛ حق تعالى تمامى آن طاغيان را به عقوبات مختلفه هلاك گردانيد و باقىماندهها را به شريعتى ديگر تكليف نموده ، شخصى از آن قوم را كه جلياتيس نام داشت به سردارى مقرّر فرمود و اينها نيز بعد از انقضاى دور ديگر ، سر از اطاعت امر خداوندى پيچيده ، به حكم [ يرجع كلّ شىء ] 123 إلى أصله به طغيان ميل نمودند و بار ديگر سموم قهر در وزيدن آمد و تمامى عصات را مستهلك گردانيد و بر فرقهء مطيعان كه از آن مهلكه نجات يافته بودند ، شخصى موسوم به مليقا حاكم گشت . و چون دور ثالث منقضى شد ، ديگرباره از جادّهء مستقيم انحراف ورزيده ، به سخط جبّارى مبتلا گشتند ، و بر صلحاى آن قوم شخصى هاموس نام والى شد ، و پس از رحلت وى باز اشرار بنى الجان كفران نعمت آغاز نهادند . حق - سبحانه - رسولان فرستاد و از نصايح آنها منزجر نشدند ، لاجرم فوجى از ملائكه رسيده با جنّيان محاربه نموده ، اكثرى از آنها را به قتل آوردند و بقيّه در جزاير و خرابهها متفرّق گشتند و بعضى را كه به حدّ تميز نرسيده بودند ، ملائكه اسير ساختند ، از آن جمله يكى عزازيل بود كه پدر او حبيس نام داشت به صورت شير بود و مادرش نيلشت به صورت گرگ بود ، و اللّه أعلم بالصّواب . فرشتگان او را نيز اسير ساخته ، على اختلاف الأقوال بر آسمان اوّل بردند و بنا بر كثرت عبادت ، روزگارش در ترقّى بود ، چنان كه به درخواست ملائكهء سماوات بر آسمان دويم و سيم تا به هفتم آسمان رسيده به تعليم ملائكه مقرّر گشت و مدّتى در زير عرش بر تخت ياقوت نشسته ، وعظ مىگفت ، آخر به سبب رويّهء حسد و استكبار كه در عدم سجدهء حضرت آدم صفى واقع شد به طوق لعنت يعنى حرمان ابدى گرفتار گرديد ، ابليس باآنهمه تصفيهء قلب ، نظر بر جسم خاكى نموده از مشاهدهء نور پاك كه وديعت نهادهء دست قدرت بود ، غافل گشت و ندانست كه خاك را خاصيّتيست كه هركس دانهاى در وى انداخت ، خوشهاى يافت و هركه خوشهاى كاشت ، خرمنى برداشت . در پردهپوشى بىبدل است و در امانتدارى ضرب المثل ؛ با اين همه اوصاف ، خاكسارى پيشهء اوست و افتادگى انديشهء او ، نظم : خاك را خوار و تيره ديد ابليس * كرد انكارش آن حسود خسيس ماند غافل ز نور باطن او * نشد آگه ز سرّ كامِن او بهرِ گنجى كه هست در دل خاك * اين صدا دادهاند در افلاك كه بهجز خاك نيست مظهر كل * خاك شو خاك تا برويد گل